از قصه ي تــــــــو آغاز شد
شاید وقتی راس ساعت 6صبح روزبیست و سوم آذرماه 85 صورتش رو با آرامش خاصی اصلاح می کرد نمی دونست که قراره چند ساعت بعد توی یه کافه نیمه سنتی توی اراک با نگاه دختری به نام غزال سلاخی بشه ... ! اون روز مثل همیشه نبود که بی تفاوت از خواب بلند بشه و سعی کنه خودش رو امیدوار و خوشبین به آینده نشون بده . تا طعم بیداری رو چشید ، لبخند زد به شبی که در راهه ... ! روبروی آیینه سعی می کرد به رسیدن فکر کنه ! می دونست که آیینه هرگز دروغ نمی گه ... منتظر لبخندی بود . اما نه آدم توی آیینه به او لبخند زد ، نه خود آیینه ! دلگیر نشد از آیینه ... انگار آیینه با لبخند نزدنش پیام عجیبی براش می فرستاد ... ! پیش خودش گفت : لعنت به ماوراء ! ... و تیغ رو کشید به صورتش ... ! 3بار صورتش رو تراشید از ترس اینکه مبادا توی کمتر از 5 ساعت سیاه بشه ... انگار دنبال تازگی می گشت ... چه فکر کودکانه ای ! آره انگار بچه شده بود و می خواست هر چیزی که چشماش می بینه رو دلش بخواد ... ! دست کشید به صورتش و احساس کرد تازه تر شده ... ! پیش خودش گفت : دلتم باید این شکلی باشه ! فهمیدی؟ هنوز خط و نشون کشیدناش واسه دلش تموم نشده بود که صدای مادر او رو به خودش آورد ... مهدی! این وقت صبح !؟؟؟ مادر تعجب کرده بود ... تعجب داشت چون توی چند سال اخیر سابقه نداشت اون موقع صبح صورتش رو بزنه ... ! خیلی زود تونست به مادرش دروغ بگه اگر چه مادر دروغش رو با نگاهی معنادار پاسخ داد ؛ " با دکتر قریب قرار دارم برای مصاحبه " مادر سکوت کرد و گفت : " اونجا هوا سرده ... کاپشن بپوش ! " با اشاره حرف مادر رو تایید کرد و رفت به اتاقی که هوای سردی توش پیچیده بود . لباس هاش رو پوشید ... عکسهایی رو که می خواست به غزال نشون بده رو توی کیف کوچیکش گذاشت و راه افتاد ... بسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد ... الله الصمد ...لم یلد و لم یولد ... و لم یکن له کفوا احد ... و فوت کرد به تمام دنیا ... به تمام دنیا! وقتی نشست توی ماشینی که قرار بود در عرض دو ساعت اون رو به اراک برسونه هیچ احساسی نداشت ... انگار داشت به یه سفر نا معلوم تن می داد . سفری که ته نداشت انگار ... ! غرق در افکار و اوهام خودش بود ... خدایا من با این دختر مدتهاست که فقط تلفنی حرف زدم ...! چطور باهاش روبرو بشم ...؟ چطوری شروع کنم بهتره ... ؟ این
دختر من رو می پذیره ؟ من پیر شدم و از نگاه هام معلومه ! یعنی این دختر
پیری من رو می فهمه ؟ من آدم پستی هستم که دارم به دیدن این دختر می رم ؟
دختری که می دونم یه نفر خیلی پیش تر از من به او دل داده و حالا به دلیل خوب درک نکردن احساسات ، عواطف و عوالم درونی یارش به تحمل درد فراغ محکوم شده ؟ آزادی من در ازای اسارت دیگری !؟؟؟ دردناک نیست مهدی؟ تو داری فرو می ری در بی خبری ؟ بی ترانه ! به کجا چنین شتابان ؟!!! یه عالمه سوال و یه عالمه نهیب ! دریغ از یه جوابی که عقل تاییدش کنه ! از
آخرین باری که به راه دلش رفته بود مدتها می گذشت ... حتی عهد بسته بود با
خودش که دیگه به ندای دلش گوش نکنه ... سخت ترین عهد عمرش رو حالا به
صدایی شکسته بود ... آخه صداش ، صدا بود ، خود صدا بود ...! وقتی با غزال
حرف می زد آروم می گرفت ؛ دختری که با چند تا نقطه ، فقط با چند تا نقطه
اومده بود به متن زندگی مهدی ...! زندگی که توش اثری از امید نبود ... هرچه
بود یاس بود و دلتنگی ! خوش بود با دغدغه هاش ... اما غزال تصمیم گرفته بود که بیاد ...! توی کمتر از یکسالی که با غزال حرف زده بود به خوبی فهمیده بود که این دختر بسیار آدم تواناییه ! طوری که می تونه تمام سنتها و شعرهای شخصی هر فردی رو همونطور که خودش می خواد تفسیر کنه و شرایط رو با اصول خودش پیش ببره ... ! حالا توی جاده ای که ماشین با سرعت 160 در حرکت بود احساس می کرد زمان ، کشنده کند می گذره ... بخصوص که او داشت به دنیایی می رفت که غزال رو در خودش جای داده بود ... این دنیا حتما دنیای بکری بود ... نه؟ آقا چیپس بخور ! صدای
یکی از اون سه دختر شیطونی بود که در طول مسیر سعی می کرد از توی آینه
غبار گرفته ماشین به مهدی بفهمونه " من می خوام با تو رفیق شم ! " چه وقت شناس ! چه به موقع ! انگار می دونست مهدی عاشق اینه که با او چیپس بخوره و لبخند بزنه ... ! نه خانم ، مرسی ! نمک نداره ها ... ! می ترسین نمک گیر بشین ؟ نه خانم ، اتفاقا خیلی بی نمکه ...! از این گذشته من میلی ندارم ....! اشتهام کور شده ...! حتما اون دختر رنجید از کنایه های بدی که شنید ... اما در عوض فهمید که توی هر آینه ای نباید لبخند زد ! بخصوص آینه های غبار گرفته توی جاده که مخصوص دلتنگی های فردیه ، نه دغدغه های دسته جمعی ! آهسته از راننده پرسید : کی می رسیم ؟ بلند جواب شنید ؛ دو ساعت دیگه ! "خدایا
! دو ساعت دیگه می رسم به دنیای غزال ... دختری که تا این لحظه و البته تا
ساعت 4 بعد از ظهر هرگز اون رو ندیدم ... دختری که با تمام وجودم بهش
اجازه دادم سنتها و عهد های درونی م رو بشکنه ! اما چطوری ؟ مگه می شه یه
کسی بیاد توی زندگی من و فقط با چند تا نقطه تبدیل بشه به متن ؟ " سفر تموم شد ... ! از ماشین پیاده شد . چند قدمی برداشت و زیر لب گفت : اینجا ! یعنی غزال اینجاست ؟ با خودش بیش از ده مرتبه این حرف رو تکرار کرد تا خوب باورش بشه که رسیده به دنیای غزال ! چه اشتباهی ؟ مگه می شه ادعا کرد که من حالا در دنیای غزال هستم و دارم با خونسردی قدم می زنم و سیگار می کشم ... !؟؟؟ هر کسی که اینطور فکر می کنه ، تازه از غزال دور شده و خودش خبر نداره ... ! غزال هر چه آزادتر ، دست یافتنی تر ... ! فقط
باید باورش کرد ... اینکه به تو خیانتی نمی کنه ! این باور که فقط آزادی
رو برای خود آزادی می خواد نه به خاطر اونچه که خیلی ها می خوان ؛" هرزگی !
" فقط مهمترین نباید رو خوب باید بفهمی و اون اینکه ؛ "
نباید دستت رو بگذاری روی گلوگاه خواستن ها و عواطفش !" خواسته هایی که
خیانت رو نمی شناسه و حتی بر محور اخلاق هم استواره ! خواسته هایی که برای
تو آزاری نداره ... ! بگذار
غزال آزاد زندگی کنه ... ! اگه این کار رو کردی شک نکن که او آسمان تو رو
برای پرواز انتخاب می کنه ... نمی ره ! به خدایی که آزادی و آسمون رو آفرید
، نمی ره ! غزال قواعد بازی رو خوب می دونه ! چرخی می زنه تا دلش وا شه ... بعد با یه دنیا دلتنگی می آد بوسه می زنه به دل صبورت ! قشنگ نیست ؟ نمی ارزه صبوری کردن برای یه همچین با وفایی ؟ انگار
هوا یه کمی سردتر از تهران بود ... کاپشن پوشید و سعی کرد به چیزی فکر
نکنه ... ! از کنار کوچه ملت 1 که عبور کرد ، فهمید که توی یکی از خونه های
اون کوچه غزال نشسته منتظر !!! به غزال زنگ زد و گفت : من اینجام ! توی اراک ! برو کلاس ! من ساعت 4 سر کوچه ملت 1 منتظرت هستم ! ........................... ناهار خورد ! رفت خیابون ملک ! سفره خونه ای پیدا کرد و چایی خورد ! بعد یه شاخه گل خرید ؛ رز ، رز سرخ ! ساعت نزدیک 4 بود ... باید خیلی زود برمی گشت ... ! بیست و سه دقیقه از چهار گذشته بود که غزال اومد سر کوچه ملت 1 ... ! غزال
نگاهی به اطراف انداخت ... مهدی رو ندید ... چند قدمی برنداشته بود که
صدایی اون رو مجبور به برگشتن کرد ... نه ! اشتباهه ! غزال زودتر از صدا به
طرف صدا برگشت ... ! تمام صورتش پر از شوق شده بود و انگار از همون لحظه اول می خواست بغضش رو بشکنه ... ! انگار سالها بود که همدیگه رو می شناختن ... غزال دستش رو حلقه کرده بود توی دست مهدی ... ! دست هایی که انگار تازه متولد شده بودن ... درست برای همون لحظه ! همون شب دست مهدی مرد و دیگه هرگز زنده نشد ... ! غزال
یه کاپشن سفید پوشیده بود . در پوشش یه دانشجو تمام لوندی های یه دختر
زیبا رو داشت و مهدی ساده و به قول غزال مردونه بود ... با کت سورمه ای ،
موهای کوتاه ، صورتی تراشیده و دست هایی یخ زده ... وقتی
رسیدن به کافه کندو مهدی با شوق خاصی به راهروی کافه نگاه می کرد ... واسه
اثبات بچگی ش لگدی به تنه درخت دکوری کافه زد . غزال اعتنایی نکرد . کافه شلوغ بود . رفتن نشستن گوشه کافه . جایی که کمتر توی دید آدمها باشن . غزال نشست و مهدی هم ... ! مهدی کلافه بود ... نمی تونست شروع کنه ... این براش عین سم بود ! اما غزال حرف می زد و البته مدام به مهدی گلایه می کرد که چرا ساکتی ؟ نه
، ساکت نیستم . پشت سر هم غزال می گفت : ساکتی ! مهدی جواب می داد : نه !
... و بعد توی دلش می گفت : غلط کردی که ساکت نیستم ، ساکتی دیگه ، راست می
گه ! قهوه سفارش دادن و چایی ... بعد هم شام ... ! جیگر خوردن ! آخه غزال فشارش پایین افتاده بود از بس حرص خورده بود که مهدی الان توی ارکه و من توی کلاسم نشستم ... ! مهدی دستش رو گرفت ... نه ! غزال دستش رو به مهدی داد تا ببینه چه سرده ! سرد بود ... مهدی یخ زد ... شرمنده شد ...! غزال حرف زد . از عشقش گفت ... یه عالمه از گذشته ها گفت . توی تمام اون مدت مهدی خیره شده بود به چشمهاش و حرفهاش رو مثل همیشه از توی حلقش می خورد ... ! البته این هنر غزال بود که حرف ها رو از حلقش ادا کنه ... تاثیر هجاها به بینهایت می زد ... این
قصه همین جا بدون هیچ پایانی تموم می شه ... محسن برگشته ... خدایا شکرت !
امتحان سختی بود ... مثل همیشه اومدی توی رگهام ... جون می دم برات خدا
... جون ! ................................................................ پی نوشت1 : این نوشته برگرفته از یه داستان واقعیه ، خیلی تــــــــلــــــــخ تراز چیزیه که کسی باورش کنه قصه ی "صاحب اون چشمای نجیب" من دقیقا متن نویسنده ی این داستان رو کپی کردم تمام این آدمهای حقیقی با یه "نقطه" به سر خط ِ زندگی کشیده شدن که حقشون این سرنوشت نبود اگه دستام قوت بدن شاید یه روز تمام ِ این قصه رو بنویسم شاید! پی نوشت 2 : کاش قدرتشو داشتم اونقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بگم که سبک شم اما خیلی وقتا حقایق تلخ نیس!! زهر ماره ... اگه لب وا کنی یه دنیایی رو آشفته میکنی و این تلخ ترین و تلخ ترین و بدترین کاری بود که خدا با من کرد پی نوشت 3: این سکوت لعنتـــی داره جیـــــگرمو پــــــــــــــــــاره میکنه لعــنت لعنت به این دیدار ... لعنت به این دیواااارر .. من زیرآوااااااااارم لـــــــــــــــه شدم زیر این دیـــــــــوار . . خدایا صبر صبرصبرم بــــــــــــــــــــــــــــــــــده
| Design By : Pichak |


